ديگر بر نمي گردد
وقـتي نه تو (دل) ميدهي
و نه من مي توانم ؛
(خشت) پاره هاي دلم را بردارم
.........
حاکم تويي ومن؛
محکوم سرنوشت غريـبم
حکم تو؛
دل بريدن من
وسهم من
پريدن توست
.........
بي بي لحظه هاي تلخ دل من!
(تک) مي شوي ميان قاب چشمانم
افسوس که بايد دل بريد!
و اين آخرين ورق؛
از بازي بي رحم سرنوشت من است
که با دست تو رو مي شود
از پشت شيشه همان را ميبينم که بدون آن
پس چرا اين حصار شيشهاي را
ميان خودم و کوچه
ميان خودم و باران
خودم و گل
برندارم !؟
من هستم
و جاودانهام در آنچه آفريدهام
با دستان خويش
دستاني که زخم عشق را دارند .... روي شاهرگ
نه گرمي دستاني ديگر را .... در ميان انگشتان....

در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
ابهام، در ماست.
نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي.
عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست.
كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق.
معجزه اي را در خود نهفته دارد.
مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي،
متعلق عشق موضوعيت ندارد.
آنچه مهم است اين است كه
بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،
همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت،
بي استثنا نفس مي كشي
اگرمرا به حريمت راهی بود ؛
به اعماق قلبت می آمدم و اندوهش را سراسر می زدودم. . .
اگر مرا به حريمت راهی بود ؛
بر مژگانت می نشستم
و از قاب چشمانت دنيارا زيبا تر می ديدم ...
اگر مرا به حريمت راهی بود ؛
شانه ای می شدم
و در ژرفای شبهای گيسوانت به آرامش می رسيدم ...
اگر مرا به حريمت راه بود ؛
در لايه لايه ی خيا لت می تنيدم
ونام ونشان رقيب را می کاويدم . . .
اگر مرا به حريمت راه بود ؛
به روی گونه های لاله گونت می خزيدم
و همراه با تبسم های شيرينت قله های ابتهاج را در می نورديدم... اگر مرا به حريمت راه بود ؛
بر لبانت می نشستم و ترانه ی عشق و شيدايی را نجوا می کردم ...
اگر مرا به حريمت راهی بود ؛
پوپکی می شدم و شب تا به صبح در کنار بسترت می آرميدم ...
اگر مرا به حريمت راهی بود ؛
بر خامه ی قلمت جاری می شدم ؛
بر سپيدی صفحه ی کاغذت می چکيدم
و می نگاشتم که :
نازنينم ! آيا مرا به حريمت راهی هست !؟

