تو گفتی عاشقی معنا ندارد
جهان جز عاشقان رسوا ندارد
خدایا هر چه رسوائیست زیباست
جهان بی عاشقان معنا ندارد
کسی چون من خراب و عاشق ومست
به غیر از عاشقی رویا ندارد
خرابم کن ، خرابم کن ، خرابی
که غیر از دلبرش سودا ندارد
حرفهایی برای گفتن
تو گفتی عاشقی معنا ندارد
جهان جز عاشقان رسوا ندارد
خدایا هر چه رسوائیست زیباست
جهان بی عاشقان معنا ندارد
کسی چون من خراب و عاشق ومست
به غیر از عاشقی رویا ندارد
خرابم کن ، خرابم کن ، خرابی
که غیر از دلبرش سودا ندارد

مراد ازگفتن نامت
تسلای خاطربود و بس
ورنه خود دانم که این لاف عقل است
حرفِ پیوند ، خیالی باطل است.
من کجا باشم ، تو کجا؟!
تو نباشی در خور رنگِ سیاه!
من همه رنگِ تباهی ـ تو فرشته!
تو خود صبح سپیدی!
تو خود عشق
تو خود مهرِفزونی!
من گاه با خود می گویم
که چرا بین من و تو
اینهمه فاصله است
اینهمه دوری راه...
اینهمه سختی هجر
که جدائیم چرا؟!
ع.م. آزاد

به ناگهان می آید
عشق را می گویم
بسان بهمنی
غلتان
و صاعقه ای
رخشان
می آید
با هزاران لهجه
تا هم آواز قناری شود
و در آینه ای به وسعت ملکوت
سیمای ازلی خود را بنگرد
(ناهیدعباسی)