تبليغاتX
چشمهایی برای دیدن -

چشمهایی برای دیدن

حرفهایی برای گفتن

 فقط چند گام دیگر مانده تا پای بلند دار

 کمی آهسته تر شاید ... نه محکمتر قدم بگذار

 به شدت خسته ام از خود به سختی خسته ام از تو

 بیا ای جان بی ارزش ، بیا دست از سرم بردار

 خدا میداند ای مردم ، دلم چون ساقه گندم

 نمیرقصد بجز با گل ، نمیمیرد مگر با خار

 نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم

 مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار

 خودت بنشین قضاوت کن ... اگر تو جای من بودی

 چه میگفتی به این مردم ، چه میکردی به این دیوار ؟؟؟

 خدایا گر چه کفر است این ، ولی یک شب از این شبها

 فقط یک لحظه ـ یک لحظه ـ خودت را جای من بگذار   

+ نوشته شده در  85/09/20ساعت 13:43  توسط مینا  |